کلاغ سیاه بال زد وآمد قار قار قار

توی پنجره را نگاه کرد قار قار قار

وقتی که کلاغ را دیدم بازم مثل همیشه فکر بد کردم .

زود از اتاق آمدم بیرون....کلاغ توی چشمانم نگاه کرد گفت هدهد زخمی شد وچون مطمئن بود که خبر بد را زودتر از خبر خوب می رسید وچون اسم من به عنوان یک رساننده خبر بد می دانست به من گفت.

گفت هدهد گفته حالت خوب میشه گفت یک خبر خوب دیگر که باید در گوش تو بگم...