
صبح شد رفتم کنار ساحل دوستی که خیلی وقت پیش او را گم کرده بودم آنجا دیدم او زانو هاش را بغل کرده بود و دائم گریه می کرد وقتی که دیدم دار گریه می کنه جلو نرفتم ترسیدم خیلی ترسید وقتی عقب تر رفتم تا در برم خوردم به یک آدم هایی که نگذاشتن من برم وقتی دوستم را دیدم که داره من را نگاه می کنه و می گه در برو اگر بمونیی برای همیشه می مونیی تا تونستم در رفتم دوِیدم دیگه نمی تونستم نفس بکشم کمک کمک کمکم کنید انگار هیچ کس نمی فهمید من چی میگم از خواب پرید .