صبح شد رفتم کنار ساحل دوستی که خیلی وقت  پیش او را گم کرده بودم آنجا دیدم او زانو هاش را بغل کرده بود و دائم گریه می کرد وقتی که دیدم دار گریه می کنه جلو نرفتم ترسیدم خیلی ترسید وقتی عقب تر رفتم تا در برم خوردم به یک آدم هایی که نگذاشتن من برم وقتی دوستم را دیدم که داره من را نگاه می کنه و می گه در برو اگر بمونیی برای همیشه می مونیی تا تونستم در رفتم دوِیدم دیگه نمی تونستم نفس بکشم کمک کمک کمکم کنید انگار هیچ کس نمی فهمید من چی میگم از خواب پرید .

 

 

آه

زندگی من در زندگی تو معنا پیدا می کنه دلم گرفته فقط می خوام گریه کنم بغض  این من را آزار می ده نمی دو نم چه طوری گریه کنم آآآآآآآآآآآههههههههه

اگر اسم من را تو انتخاب نمی کردم خودم این کار را می کردم تا تو بدانی که من هم وجود دارم

آره من هم هستم تو تنها چیزی که از من میدانستی ومیدانی تنها اسم من است خدا را باید شکر کنم که تو همین را هم می دانی .

من زندگی می کنم چه با تو وچه بدون تو  من با خودم  ، من حداقل خودم را دارم ولی تو خودت را هم نداری

باشه دیگه نه من ونه تو انگار نه انگار که ما سالهای زیادی را با هم گذراندیم باشه تا وقتی که سالها از جدای ما می گذرد و وقتی هم دیگر را در خیابان می بینیم آن وقت اشک بریزیم امیدوارم تا آن وقت خودت را بشناسی . آن وقت تو .......

بی عنوان

 

ننوشتن مثل یبوست می مونه درست اون لحظه که می خوای بیاد نمی یاد حالا تو هیییییییی خودت رو بکش نمی یاد که نمی یاد.